محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

282

مناقب مرتضوى ( فارسي )

سپرند . راوى گويد : آنچه وصى مخبر صادق خبر داده بود از مدت ايام خلفاى ثلثه و غيره بىشايبهء تفاوت به عين عيان معاينه كردم . » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « سويد بن علقمه نزد امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - آمده گفت : به وادى قرى بگذشتم . ديدم خالد بن عرقطه 4223224 خ 0 66 خ وفات يافت ، از بهر وى استغفار كن . فرمود : او نميرد تا مقدمهء لشكر ضلالت نشود و علمدارش حبيب بن حماد نباشد . حبيب در آن وقت حاضر بود . برپاى خاسته گفت : يا امير المؤمنين ، من شيعهء توام ، حاشا كه علمدار مخالفان تو شوم ! فرمود : امروز چنين مىگويى اما البته خواهى برداشت و اشاره به باب الثّعبان كرده گفت : از اين در با علم خواهى درآمد . چون واقعهء جانكاه كربلا شد ، عبيد اللّه زياد و عمر سعد سردار و سپهسالار لشكر بودند و خالد مقدّمه و علم به دست حبيب بود و مطابق فرمودهء امير المؤمنين به باب الثّعبان درآمد . » منقبت : هم در كتاب مذكور از ابراهيم محمد بن الاشعرى منقول است كه : « امير المؤمنين مىخواست مالى به بصره فرستد . شخصى آمده گفت : يا وصى سيّد المرسلين ، مالى كه به بصره مىفرستى حوالهء من كن تا به حاكم آنجا برسانم - و او با خود مقرّر كرده بود كه چون مال به دست آيد ، به مكر و حيله برده متصرّف شود . آن حضرت فرمود كه : به تو حواله كنم كه به مكر و حيله برى . آن شخص منفعل شده از مجلس بيرون رفت . » منقبت : هم در كتاب مذكور از ابن عباس منقول است كه : « چون امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - از براى عهد و ميثاق گرفتن به ذى قار فرود آمد ، فرمود : فردا بامداد هزار مردم از كوفه به ما رسند . من متفكّر شدم كه مبادا كم‌وبيش شود و مردم بىاعتقاد گردند . چون صباح آن جماعت رسيدند ، سر راه ايشان گرفته شمردم نهصد و نود و نه نفر آمده ، گذشت . با خود گفتم : عجب كه يكى كم شد . در اين حين از پرّهء بيابان مردى قباى صوف در بر و آلات حرب با خود راست كرده پيدا شد . پس به سعادت ملازمت مشرّف گشته گفت : يا امير المؤمنين و وصى خير المرسلين ، دست حق‌پرست بيرون آر تا به يمن شرف بيعت تو در دارين سرافراز و ممتاز